تبليغاتX
:: کجایید ای شهیدان خدایی ::  

کجایید ای شهیدان خدایی

بعد از شهیدان ما چه کرده ایم



                                     بسم رب الشهدا

جسم خاک ازعشق بر افلاک شد            کوه در رقص امد و چالاک شد

هر چه گویم عشق را شرح و بیان          چون به عشق ایم خجل گردم ازان

دلم گفت باید که همت کنی                     زهمت برایم حکایت کنی

خدایا مرا همتی کن عطا                       مه با چشم همت بجویم تورا.

 

سلام وادب به شما عزیزانی که الان اولین صفحه وب لاگ را میبینید.

خوشحال می شویم که اگر تا آخر وبلاگ رومشاهده کنید.وهمین ابتداهم بگویم که

اگر دوست دارید نظرتون رو هم بدید.

این وبلاگ متعلق به پایگاه مقاومت مسجد حضرت ولی عصر(عج)آباده

در پیشرو یکسری اهداف می باشد.وبرای اینکه ما هم مصداق این

جمله ی شهید آوینی:که همه ی هنر امروز حدیث نفس است وهنرمندان

امروز متاسفانه اسیر خود هستند قرار نگیریم مقدمه را تمام می کنیم وشما

را به مشاهده ی وبلاگ دعوت می کنیم.

ضمنا دید ما نسبت به پیشنهادات وانتقادات(منطقی)این جمله است

که قبول عیبها از دیگران برای خود همون:عمل جراحی درد ناکی است

که موجب سلامت مریض می شود.

حالا تا هنوز ماوس را تکان ندادید برای شادی ارواح طیبه ی شهدا و امام شهدا

صلوات بفرست...

+نوشته شده دریکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 19:34 توسط محمد رضا |

د
   
سلام بر روح هویزه! سلام بر طلائیه همیشه بیدار و به سرداران بی سر شلمچه و دهلاویه، سلام بر هل عطش و آتش و شور بی مثال بچه های گردان اخلاص، گردان عبدالله و ولی الله، لشگری بود به عظمت لشگر 5 نصر، کسی چه می داند شاید اگر شیهه اسبان خفته شان را شنیده باشی، شاید اگر از پشت خاکریز یا حتی موقعیت شهید برونسی گذشته باشی، قادر خواهی بود، عظمت این یلان را آشنا شوی ...
وقتی صدای پای باران را می شنوم، وقتی که «محمود» که هنوز صورتش از محاسن سرشار نشده بود و جلفی کودکانه اش را به رخ هر آشنا و غیرآشنایی می نمایاند، من بودم و تویی که با یک هزار عشق و شور و عاطفه نجوا می کردی، محمود هم مثل داوود و کاظم و احمد، حرفهایی داشتند که شنیدنی بود آنها تا صبح پشت خاکریز برای خودشان حرف داشتند، از قرار روز بعد از گپ و گفت و گوییهایی حرف می زدند که باورت نمی شد یعنی به قول شهید آوینی معرفتی می خواست، درک و هضم آن حرفها، امروز ناگهان یکی از بچه ها گفت: امروز آغاز هفته بسیج است! راستش یکه هم نتونستم بخورم!! هفته بسیج! یعنی چه مگر عظمت اون روزها با یک هفته هم گفته می شود و معرفتش هست که بگوییم و چه کسی قرار است بشنود؟
مگر همه محمود و داوود را می شناختند؟ مگر کسی هست که بتواند شب زنده داری های احمد و کاظم را برای ما تبیین کند!؟ راستی به پیر به پیغمبر کسی می تواند حرفی بزند که چاره این لحظه ها را برای همچون منی تعریف کند، راستی می شود کسی بیاید و ادعای پیامبری امتی را بکند که کسی در آن امت دیگر احمد و کاظم را نمی شناسد و محمود و داوود را از خاطرها دور و دورتر کرده و ... چه رسد به این که بخواهد از جانماز سبز و عطردارش عطر گل محمدی اش، برایم واگویه کند! نه بخدا قسم نمی بینم نمی تونم شاید بهتر از آنها را بشناسم و قرار نیستهم بشناسم، خدا کند که عاقبت بتوانم حرف و حدیثی را که لایق چپیه و پیشانی بند یا زهرا (س) باشد بشنوم، خدایا به راستی که وحشت تنهایی ام کشت، کسی با قصه من آشنا نیست، خدایا این مردمان را چه می شود نکند که بازهم مثل همیشه این ایراد من است که همه را دور از دسترس می بینم و خودم را در دوراهی سنگر کمین و سه راه حسینیه سرگردان! کاش امشب هم باران ببارد، کاش لایه های تردید مرا بازهم شستشویی دیگر دهد...
زیر کوه شوشدار نرسیده یا مشرف به شهر ایلام، به محمود گفتم کجایی!؟ گفت قرار بود کجا باشم از حلبچه می آییم و به شلمچه می رویم! گفتم شلمچه یعنی چی؟ گفت: اگر باران ببارد به تو خواهم گفت ... گفتم نمی فهمم! گفت مهم نیست! گفتم محمود بزرگی کن و بگو ... گفت: چارقد گلدار سبز و بنفش بی بی رو دیدی؟ که وقتی می خواست نماز بخونه، به سرش می بست؟ گفتم خب آره، تازه می دیدم که تو شیطونی می کردی و می رفتی گلبرگهای زرد توی جانمازش رو ورمی داشتی، طفلی بی بی که سن و سالی ازش گذشته بود، نمی تونست دنبالت بدوه! در میرفتی ... محمود گفت: اوه! نگو دیگه می دونم خجالت می کشم پیرزن در حق همه مادری کرد، در حق من ! در حق تو و آبجی و حتی همسایه هامون! گفتم محمود! چرا باید بارون بباره!؟ خندید! گفتم: باید بگی، تبسمی کرد ...
وقتی که خبر شهادت محمود رو شنیدم، وقتی زورکی به شهر برگشتم تازه دو روز از قطعنامه گذشته بود! حجله محمود رو دیدم، توی مزار شهدا خاکش خیلی از احمد و کاظم و داوود دور نیست، یعنی میشه بازهم ازش بپرسم!؟ بپرسم چرا به شلمچه این جوری نیگاه می کرد؟
از شما چه پنهون یه سر اوایل سال نو بود، رفتیم شلمچه! 10 یا 12 سال از جنگ گذشته بود، خاکریزی رو که خودمون بودیم و بچه ها، پیدا نکردم ... اما به محض سال تحویل؛ آسمون اخمهاش رو توی هم کرد ... بارون گرفت ... غباری توی هوا جمع شد! عجیب تر این که هرکار کردم دنبال گروه برم نتونستم، نشستم و زل زدم به ابرها و حس کردم اینجا اصلا سوت و کور نیست! اینجا زیر هر کلوخی، رمز و رازی خفته و سربه مهر مونده! یه نیگا به سمت سه راه کردم، عطر جانماز خدابیامرز بی بی رو حس کردم، داد زدم محمود! محمود اینجایی!؟ کسی جوابمو نداد، اما توی اون شرایط خیلی چیزا شنیدم، دیدم و لمس کردم، عطری داشت ...
راستی شما برای توصیف بوی عطر و گلاب از چه کلماتی استفاده می کنین!؟ میشه بگین تا براتون از شلمچه بگم از داوود و کاظم و برو بچه های گردان اخلاص، گردان عبدالله و ولی الله تعریف کنم، برم از بچه های فرومندی بگم و شجیعی، واستون از خاکریز بگم و موقعیت شهید برونسی و فاضل الحسینی، راستی می دونین محمود، آرزوش چی بود؟ می تونین حدس بزنین؟
بسیج اون روزها یه سری کلمات و جمله های خاصی رو می طلبید که صداش کنی، کار هرکسی نبود خود بچه ها هم می دونن، موقع جنگ لباس خاکیش به هزارتا طاقه سلطونی می ارزید، راستی چی شد که امروز نمی شه دیگه با اون لباسها پز داد!؟

+نوشته شده دریکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 0:15 توسط محمد رضا |

       چادر خاکی یادگاری پر از خاک بود اما به جز خاک چیز دیگه ای هم همراه داشت که به اندازه ی یک دنیا عزیز بود و ارزش داشت.....چیزی که ما می دیدیم یک چادر کهنه ی سربازی رنگ بود ....اما کسی که یه روزی اونجا بوده ...رنگ خدا بود...رنگ عشق بود....
_ بچه ها همون طور که می دونید شهید مهدی با کری و برادرشون از فرمانهان و جان بر کفان..........
ولی من چیزی نمی شنیدیم نمیدونم....شاید بودن اونجت نه تنها من که هممون رو عذاب می داد.....مدام فکر می کردم کخ چرا من؟؟؟ این همه آدم...این  همه آدم پاک ...خدایی ...چرا من که بدیهام خوبیهای نکردهام رو ازم گرفتند باید اینجا باشم؟؟؟
تنها چیزی که می دونستم این بود که خدا خیلی دوستم داه....خدا داشت خجالتم می داد....
دوباره راه افتادیم...
__ استخاره کردم امشب تا بنوشم می دوباره....
                                                          آیه های کوثر آمد در جواب استخاره..

سرودهایی مثل این خستگی راه رو از تنمون به در می کرد.....جای بعدی طلا ییه...
شاید بشه گفت که هر کسی که جنوب رو دیده بتشه ....طلاییه رو با همون حسینیه ی مشهورش می شناسه....تا چشم کار می کرد خاک بود و خاک بود و خاک.........اصلاْ خاصیت جنوب به خاطر خاکهاشه...خاک جنوب آرامش بخش...
اتوبوسها کنار همدیگر صف کشیده بودند....
__ بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی....
__ بسیج دانشجویی دانشگاه شریف......

شاید اگه اون موقع می فهمیدم که دانشجو ها ی دانشگاه شرافت چه طور شهدا رو با مشت و لگد از دانشگاهشون بیرون کردن......از بچه هاشون می پرسیدم تا ببینم چرا اودن؟؟؟شهید ها که خودشون رفته بودن پیششون اما مهمون نوازی بلد نبودن و حالا اوده بودن منت کشی و به الهی العفو افتاده بودن.....
شاید پر جمعیت ترین جایی که تو طلاییه به چشم می خورد ایستگاه صلواتی بود ..همه به ردیف صف کشیده بودند تا با اون شربتهای خنک یه کمی از گرما رو کمتر کنند ..غافل از اینکه گرمای یه جایی که هیزمش از خودمون هستند گرمتر پس باید تحمل می کردیم تا عادت کنیم....!!!

+نوشته شده درشنبه سوم آذر 1386ساعت 0:58 توسط محمد رضا |

                    ــــــ<< بسم رب الشهدا و الصدیقین >>ـــــــ

 خاك پاي همه تون اگه امشب بتونم

خوده موني براتون يه خورده قصه بخونم

قصه امشب من صنعت شعري نداره

مثل من غريبه و تو غصه ها كم مياره

 زشرار دل مي سوزم ز تمامي وجود

بسم رب الشهدا يكي بود يكي نبود

 يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود

روزاي جبهه و جنگ روزاي قشنگي بود

روزاي قشنگي بود روزاي سخت جدايي

كاشكي جنگ تموم نمي شد مي شديم كربلايي

توي جنگ و جبهه ها يه بچه كوچيك بودم

نبودم جبهه ولي من به اونا نزديك بودم

خاطرات اون روزا هيچوت زيادم نمي ره

مرغ دل به ياد تابوت شهيد پرمي گيره

مادري چشمش به در چرا عزيزم نيومد

بعد چند روز پسرش به روي دستا مي يومد

اما بعد جبهه ها ما از خوبا جدا شديم

لباس خاكي فراموش شدو بي وفا شديم

دست بيعت به شهيد و آرمانش نزديم

اون چيزي كه اونا خواستن ما هرگز نشديم

اونجا با ذكر حسين شبونه معبر مي زدند

همه جا جار مي زدند غلام ابن الحسنن

ذكر يا ابن العسكري از لبشون كم نمي شد

غير يا مهدي چيزي به دردا مرحم نمي شد

 اينجا كم كم خاطرات و از تو ذهنا مي برن

ديگه حرفي از شهيد تو مجلسا نمي زنن

اونجا ناله مي زدند چرا آقامون نمي ياد

حال جبهه خبر از حضور آقامون مي داد

 اينجا خون به قلب ناز مهدي زهرا شده

صوت موسيقي طنين انداز محفلها شده

اونجا كرخه و دوكوهه جنت جانبازا بود

جز رو مد رود دز مبهوت اشك چشما بود

 اينجا با زخم زبون جانبازو تحويل مي گيرن

همه عزت و تو ثروت و تحصيل مي بينن

 اونجا سر بند ابوالفضل به همه توان مي داد

بسيجي با لب تشنه لب دريا جون مي داد

اينجا غيرت ميدن و عشق تمدن مي خرن

با حجاب بي حجاب دم از تمدن مي زنن

اونجا رفتن روي مين تا دنيا رو رها كني

درد بي درمون دنيا دوستي رو دوا كني

اونجا زير برف و بارون توي سنگرهاي سرد

اينجا ويلا و تجمل رو دلا نشونده درد

يكي محزون يكي خندون شيوه اونا نبود

اين طريق نبوي يا سيره مولا نبود

در ازاي پاره دلي كه جبهه داده بود

خونه خشتي سزاي مادر شهيد نبود

اين وصيت نامه بت شكن خمين نبود

روي بوم خونه ها جز پرچم حسين نبود

 كوچه هاي شهر ما بي روضه و دعا نبود

جاي هر خون شهيد تو مجلسا گناه نبود

 رهبر غريب ما اون روزا دلگير نبود

صورت شبيه ماهش اينقدر پير نبود

 رد پاي شهدا تو زندگيا گم شده

شيوه عصر جهالت شيوه مردم شده

چطوري روز قيامت آقا رو صدا كنيم

تو چشاي مادرش زهرا (س) چطور نگاه كنيم

آقا جون دستم بگير رنگ جماعت نباشم

ديگه از جدت حسين دارم خجالت مي كشم

حالا كه اومده مردي كه رفيق شهداست

بچه جبهه و جنگ با صفا و با خداست

 اومدم آشتي كنم با تو به ولله آقاجون

روتو برنگردون از من جون زهرا آقاجون

بس كه بد سر زده از من ديگه دل خسته شدم

به سرم هرچي بياد حقمه ولله آقاجون

 آقا من تو رو قسم مي دم به يك مرد غريب

هموني كه كشته شد كنار دريا آقاجون

هموني كه يه روزي خيمه ها شو آتيش زدند

دخترش آواره شد ميون صحرا آقاجون

 مددي كن كه شبيه شهدا پاك بشم

ذكر ياابن العسكري بگيرم و خاك بشم

 

  مداح: مجتبی رمضانی   

+نوشته شده درشنبه سوم آذر 1386ساعت 0:56 توسط محمد رضا |

به روي سنگ قبرم اسمم را ننويسيد‘ ميخواهم همچون دهها شهيد ديگر گمنام باقي بمانم‘ اگر خواستيد فقط اين جمله را بنويسيد:
" پركاهي‘ تقديم به آستانه كبريايي الله "
شهيد غلامرضا صفا


در اين دفاع مقدس هر دو حالت يعنى چه پيروزى و چه شهادت براى ما افتخارى بس بزرگ است.
شهيد معظم شهريار کمندى


چه خوبست از خود گذشتن و به ملکوت پيوستن، چه خوبست از هيچ به همه چيز رسيدن و چه خوبست از فنائى به جاودانه رسيدن و چه زيباست شهادت.
شهيد معظم مصطفى ابراهيم آبادى


اکنون که شما اين متن را مى خوانيد به يقين من "هفت شهر عشق" را زير پا گذاشته ام و به کوى معشوق رسيده ام، معشوقى که سرانجام به وصالم راضى شد و من در جوارش آرام گرفتم.
شهيد معظم محمد على مهماندوست


کلمه وحدت که هميشه پيام مهم رهبر وانقلاب است به آن عمل کنيد که تفرقه سلاح منافقين و استعمارگران است.
شهيد سيد عيسى اعتصامى


نيتها را خالص کنيد ويقين بدانيد هراندازه که نيتها را پا ک کرده وآنچه درتوان داريم بکارگيريم به همان اندازه نصرت الهي نصيبمان خواهد گشت.
شهيد باقر طباطبائى

+نوشته شده درشنبه سوم آذر 1386ساعت 0:50 توسط محمد رضا |

  New Page 1